تبلیغات
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک - گرگـــــــــ بی خشمــــ
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک
 
*به امیــد دنیایـــــی عاری از جنـگ و خشونـــت*

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ

تو مرا یادت هست؟
من همان گرگ پلیدم که در آن ظلمت شوم...
خشم،از روزنه ی تیز نگاهش چیدی
و در آن خواب سیاه....
اشک بر زخمٍ گلویٍ غزلٍ بی سرو جان پاشیدی
تو مرا میخواندی...
به فغانی پرٍ اندوه و فسوس...
منٍ چون تیشه ی فرهاد، به فریاد تو چون ناله ی مجنون شده ام
گرم و پر بغض و دل افسون شده ام
خشم من برگردان...
من بدون خشم...
همچون سگ بیمارم و بس
مرغ بیتاب و گرفتارم و بس
خشم من زندگی ام میبخشد
نفس و روشنی ام میبخشد
بغض من گیر و به مهر.....
همچو شب تیره و سردم گردان
بی دل و شب رو و نحسم گردان
من دگر تاب پریشانی و افسوس ندارم هرگز
خشم من برگردان... 




برچسب ها: شعر درمورد خشم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 آذر 1395 توسط مهدیه نوروزی

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای تلخ نوشته های یک ذهن تاریک محفوظ است.