تبلیغات
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک - خشــــــــــم
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک
 
*به امیــد دنیایـــــی عاری از جنـگ و خشونـــت*

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ



زمانی مردی در حال پاک كردن اتومبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگی را برداشت و برروی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون آنكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده است.

در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد.

وقتی كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد" !

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ چیز نتوانست بگوید. به سمت اتومبیل برگشت وچندین باربا لگد به آن زد.

حیران وسرگردان ازعمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بودنگاه می كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودكشی كرد.

خشم و عشق حد و مرزی ندارند. ( عشق) را انتخاب كنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدكه: 

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند.

در حالیكه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

مراقب افكارتان باشیدكه تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشیدكه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشیدكه سرنوشت شما می شود





برچسب ها: داستان های کوتاه درمورد خشم، داستان های کوتاه درباره ی خشم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1395 توسط مهدیه نوروزی

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای تلخ نوشته های یک ذهن تاریک محفوظ است.