تبلیغات
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک - شعر خشم
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک
 
*به امیــد دنیایـــــی عاری از جنـگ و خشونـــت*

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ

اولی کامل بود، 
دومی بدخط بود 
بر سرش داد زدم … 
سومی می لرزید … 
خوب، گیر آوردم !!! 
صید در دام افتاد 
و به چنگ آمد زود … 
دفتر مشق حسن گم شده بود 
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت 


شکلک های محدثه
تو کجایی بچه؟؟؟ 
بله آقا، اینجا 
همچنان می لرزید … 
“پاک تنبل شده ای بچه بد” 
“به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند” 
“ما نوشتیم آقا” 

بازکن دستت را … 
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم 
او تقلا می کرد 
چون نگاهش کردم 
ناله ی سختی کرد … 
گوشه ی صورت او قرمز شد 
هق هقی کرد و سپس ساکت شد … 
همچنان می گریید … 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد 
زیر یک میز، کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد … 

گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن ! 

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود 
غرق در شرم و خجالت گشتم 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود 
سرخی گونه او، به کبودی گروید … 

صبح فردا دیدم 
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر 
سوی من می آیند … 

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من 
تا که حرفی بزنند 
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید 

سخت در اندیشه ی آنان بودم 
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما 

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ 
گفت : این خنگ خدا 
وقتی از مدرسه برمی گشته 
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده 
قصه ای ساخته است 
زیر ابرو و کنار چشمش، 
متورم شده است 
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا … 

چشمم افتاد به چشم کودک … 
غرق اندوه و تاثر گشتم 
منِ شرمنده معلم بودم 
لیک آن کودک خرد وکوچک 
این چنین درس بزرگی می داد 
بی کتاب ودفتر … 

من چه کوچک بودم 
او چه اندازه بزرگ 
به پدر نیز نگفت 
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم 

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم 
من از آن روز معلم شده ام … 
او به من یاد بداد درس زیبایی را … 
که به هنگامه ی خشم 
نه به دل تصمیمی 
نه به لب دستوری 
نه کنم تنبیهی 

یا چرا اصلا من عصبانی باشم 
با محبت شاید، گرهی بگشایم 
با خشونت هــرگــز  … 
هــرگــز. 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 دی 1395 توسط مهدیه نوروزی

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای تلخ نوشته های یک ذهن تاریک محفوظ است.