تبلیغات
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک - سلامتی همه ی مادران
تلــــخ نوشتــه های یه ذهن تاریـــک
 
*به امیــد دنیایـــــی عاری از جنـگ و خشونـــت*

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ

پسره به مادرش گفت با این قیافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر  گفت غذاتو نبرده بودی نمیخواستم گرسنه بمونی پسر  گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگی من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید... چندسال بعد پسر در 1شهر دیگه دانشگاه  قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد خبر به گوش مادر رسید مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم، اما پسر میترسید که زنش و بچش از دیدن پیرزن یه چشم بترسن... چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده... وقتی رسید مادر رو دفن کردهبودن و فقط 1 یادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود : پسره عزیزم  وقتی 6سالت بود تو 1تصادف1چشمتو  از دست دادی  اون موقع من 26سالم بود و در اوج زیبایی بودم و بعنوان 1مادر نمیتونستم ببینم پسرم چشمشو از دست داده واسه همین 1چشممو به پاره تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم مواظب چشم مادرت باش... اشك در چشمهای پسر جمع شد... ولی چه دیر

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
رو ویلچرشون ببرنشون





برچسب ها: سلامتی همه مادرها، مادر،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 آذر 1395 توسط مهدیه نوروزی

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای تلخ نوشته های یک ذهن تاریک محفوظ است.